۱۳۹۱ تیر ۱۰, شنبه

دویست و چهل و شش

آمدم دانشگاه. به این خیال که شب می مانم و کارهام را پیش می برم. آمد بعد از چندوقت. دو سه هفته شاید. حرف زدیم. زیاد. خسته ام. حرف رسید به مالیه. حرف از مالیه خسته ام می کند و کلافه. بعد سیاست. کسالت بار. می دانم که صحبت از اخبار را دوست دارد. یادم می آید بچه تر که بودم چه قدر تلاش کردم که مجذوبِ اخبار شوم مثلِ او. نشدم که نشدم. رها کرده ام. خیلی وقت است که اخبار را جسته گریخته فقط از دوستانِ پیگیر می شنوم. دلم گرفته. برایش از رفیقک می گویم. خوش است. خوشم. دلهره ی کارهایی که برای انجامشان آمدم دانشگاه ولی گریبانم را می گیرد. آخرش بعد از چهار خداحافظیِ ناموفق، گپ و گفتمان تمام می شود. اینجا سرد است. مثلِ همیشه. به سردی اش دلهره هام هم اضافه شده. حالم خوش نیست. ازش خواستم که ادامه ندهیم. می دانستم روی مرزِ شکستنم. ادامه داد و شکستم. لعنت. به نوازشِ کلام ازم خواست آرام بگیرم. سه ساعتِ دیگر حرف زدیم اما دردسرِ شکستگی این است که آن موقعی که از بیرون به نظر می آید که جوش خورده از درون هنوز درد است و التهاب. حالا منم و این ساختمانِ خالی و شکستگی ای که امید دارم به کار و فعالیت دردش از خاطر برود تا ترمیم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر