راه می رفتم. سرِ صبح. دمِ طلوع. رو به روی دانشگاه. موسیقی در گوشم. انگار در دنیایی دیگر. مردِ بیخانمان آیا چیزی گفت؟ چیزی خواست؟ راهِ خودم را می رفتم. مرد با غیظ تف انداخت به صورتم. دهانش زیاده از حد خشک بود برای تف انداختن. با این حال بوی سنگینِ دهان نشست به صورتم. خم به ابرو نیاوردم. انگار نه انگار. مرد خسته بوده لابد. از گرسنگی و بی خانمانی کلافه بوده لابد. تمامِ این ها شده آبِ دهانی که باید به گوشه ی خیابانی یا صورتِ رهگذری می انداخته. چند قدم جلوتر دستمال در آوردم و صورتم را پاک کردم. دلم سوخت به حالِ مرد که در بازیِ این دنیا این طور زمین خورده و کسی دستش را نگرفته. دلم سوخت و فکر کردم به اینکه اگر بیست و چهار سالِ پیش دنیا مهره هاش را جورِ دیگری چیده بود شاید الان من بی خانمانی بودم کلافه و خسته. خشمگین از دست دنیایی که له شدنم را می بیند و خم به ابرو نمی آورد. راه رفتم باز. هوا تب دار بود. ذهنِ من هم. تابستان که می شود انگار زمین تب می کند. داغ و مرطوب. دم کرده. نفسم سنگین بود. برگشتم خانه. دوش گرفتم. صورتم را شستم. آرام گرفتم. خوابیدم...
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر