۱۳۹۱ مرداد ۶, جمعه

دویست و شصت و پنج

تنم خستگیِ سه روز و دوشب را در هم تلنبار کرده. می خواستم امشب هم کار کنم. دیشب که خیلی کاری از پیش نبردم. امروز اما با این دوستِ تصادفی، که بیست و اندی سال بزرگ تر از من است و زمینه ی کاری اش نسبتا نزدیک است نشسته بودیم و هر کدام کارِ خودمان را پیش می بردیم و گه گداری محضِ زنگِ تفریح کمی گپ می زدیم. کارهام خیلی خوب پیش رفت. زندگی همیشه چیزی برای غافلگیر کردنم به شادی در آستین دارد.
امشب خستگی ولی وسوسه ام کرد که برگردم خانه. که بخوابم. آمدم خانه. به رفیقکِ سبزم که با شوق دارد روز به روز بزرگ تر می شود نگاه کردم. دارد یکی دو برگِ ظریف در می آورد. بعد دیدم که برگ هاش نمی تواند مال یاسی باشد که خیال می کردمش. هر چه از تک لپه و دو لپه در دبستان یاد گرفته بودم آمد توی ذهنم. این که دارد سبز می شود تک لپه است. نمی دانم چیست. بائوباب نیست پس جای نگرانی نیست. قصه ی این گیاهکِ عزیز حالا به تعلیق هم مزیّن شده. باید دید که چه از آب در می آید و چه به سرِ دانه های یاس آمده. من به سبزی و زندگی اش خوشم عجالتا. هرچه که هست.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر