۱۳۹۱ تیر ۱۶, جمعه

دویست و پنجاه و دو

روزی پر از رنگ و خوشی. دیشب رفته بودم مهمانی ای نسبتا شلوغ و بر خلافِ انتظارم خوش گذشت. امروز به خودم جایزه دادم. مغازه گردی. چشمم را پر کردم از رنگ های پر شورِ لباس های تابستانی. لازم نیست آدم چیزی بخرد تا از رنگ ها محظوظ شود. مثل موزه می ماند. هنرهای معاصر.آمدم خانه. خسته و کوفته. صندوقِ پستم را چک کردم. یک اخطاریه برایم آمده برای قبضی که قبلا پرداخت کرده ام و رسیدش را هم دارم. اخطاریه به تاریخِ یک هفته پیش است و می گوید اگر تا پنج روز پول را ندهم فلان و فلان... حالم بد می شود. هراسِ درگیر شدن با نظامِ مالی و قضایی می ریزد به جانم. به خودم می گویم بگیر بخواب و فردا صبح برو ببین چه از دستت بر می آید. الان که همه جا تعطیل است. دراز می کشم. بیهوده. خواب می آید. بی رویا. اما چند دقیقه بیشتر نمی پاید. می پرم. بی که کابوسی دیده باشم. می پرم و دهانم خشک. تنم داغ. با دوستی حرف می زنم. می گویدم نگران نباش. آخرش این است که تو می روی رسیدت را نشانشان می دهی و کمی بالا و پایینِ اداری اما می گذرد. تمام می شود. بهش می گویم تمامِ این ها را می دانم. اما با این دلِ ترس خورده ی نگرانِ نامعلومِ در پیش رو در نظامِ اداری ای کاملا غریب چه کنم؟ می روم چای درست می کنم. دل نگرانی ای نبوده تا حالا که چای حریفش نبوده باشد. با آن همه آرامشِ توی عطر و طعمش...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر