۱۳۹۱ مرداد ۸, یکشنبه

دویست و شصت و هفت

می نشیند و به فخر از ثروتِ پدری اش می گوید. کمترین اهمیتی ندارد برایم. از وقتی یادم می آید برای اینکه نظرم به آدمی جلب شود کیفِ پول و حساب بانکی اهمیتی نداشته اند. فخر می فروشد و من دلم می سوزد به خلائی که در زندگی یک آدم باید باشد که افتخارش بشود یک عدد، و خلاصه ی دارایی هاش. بعد امروز، وقتی یکهو چیزی در خانه خراب شد، و دیدم که من اگر بیشتر پول داشتم خب می رفتم یک خانه ی نوساز می گرفتم، بزرگتر، بی دردسرتر. نشستم به خشم که چرا؟ بعد دیدم در عوض یک چیزهایی هست توی زندگی ام که با هیچ ثروتی تاختشان نمی زنم. عزیزترانم مثلا. آن ها که این من که الان هستم کلی تأثیر گرفته ازشان، کلی اثر گذاشته برشان. این من که الان اینجاست سهمش از دشواریِ زندگی را با هیچ چیز نمی خواهد عوض کند. آدم درد را هی می خواهد پس بزند اما منصفانه که نگاه می کنی می بینی که بی دشواری، خوشی ها چندان که باید به دل نمی نشینند. من این بارِ امیدِ بی پایان را که توی دلم هست، این همه قصه هایی را که باید شروع کنم و به سرانجام برسانم، همین چیزی که اسمش را می گذارم زندگیِ من، با همه ی دردسرها و خوشی های به هم آمیخته اش، این بارِ خوب و بد در هم را با هیچ ثروتِ پدری ای تاخت نمی زنم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر