خیره به دیوارِ روبه رو. فکر می کنی به روزی که گذشت. به امیدها و تلاش برای به امیدها آرزونبافتن بی آنکه امیدها از دل رخت ببندند. می روی بیرون بالاخره. چرخه ی کسالت و بی حالی را باید یک جا شکست. می روی بیرون. هوا دم کرده است. می نشینی یک جا. ساندویچ گاز می زنی. می نشینی کمی با روابطِ ریاضی ات سر و کله می زنی. خوشیِ زنده بودن می دود زیرِ پوستت. امید و آرزوهات قرار می گیرند. دیروقت است. جمع می کنی وسایلت را که برگردی خانه. از در که می زنی بیرون، اولین قطره ی باران که می خورد به صورتت، کسالت یک باره محو می شود. شوقِ دویدنِ زیرِ باران می آید. تنت اما خسته است. راه می روی. می گذاری باران افکارت را بشوید. بر می گردی خانه. خوابت می برد. بیدار می شوی. بعد از خواب های آشفته ی دیشب، به کامت شیرین است این خوابِ آرام. خیره می شوی به دیوارِ روبه رو. فکر می کنی به روزی که گذشت. به امیدها. شادی آرام می آید خانه می کند توی تمامِ وجودت. تشنه ای. آبِ گوارا و دوباره خواب.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر