۱۳۹۱ تیر ۲۶, دوشنبه

دویست و پنجاه و چهار

برگشتم. خسته تن اما پر از زندگی. گشت و گذار با رفقا دلچسب است اما بعد از این همه وقت، این یکی، آن جمعِ کوچکِ خانوادگی شان که مرا در آغوش کشیده بود، خودِ زندگی بود. با همه دغدغه ها، بحث و جدل های کوتاه، کلنجارهای منتهی به خنده... برگشته ام و روزمرگیِ پر هیجانِ این شهر به استقبالم آمد در قطراتِ بارانی که در راهِ برگشت از لباس شویی ناگهان باریدن گرفت.

خوشم. آماده ی دویدن.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر