امروز چه کرده ام؟ خوابیده ام. بیدار شده ام. چای درست کرده ام.
چای...
برگ های چای که شناور می شوند توی آبِ جوش، بخاری که یکهو عطر چای می پیچد درش وقتی که آب لمس می کند برگ ها را. بعد یک تکه چوبِ دارچین و صبر. لیوانِ چای را که می گیرم دستم، داغ است، گرماش دست های هنوز خواب آلوده ام را زنده می کند. لیوان را می آورم بالا. می گیرم روبه روی صورتم. یک نفسِ عمیق می کشم. این مراسمِ پیش از چای را جرعه جرعه سرکشیدن، برایم یه اندازه ی خودِ چای یا حتی بیشتر آرامش می آورد. نفسِ عمیق، مجاریِ تنفسی ام را پر می کند از بخاری آمیخته به عطرِ چای و دارچین. نگاه می کنم به چایِ توی لیوان. به رنگی که شبیهِ رنگِ چشم هاش است وقتی که آفتاب درشان می تابد. چه قدر وقت است توی چشمهاش از نزدیک خیره نشده ام؟ نزدیکِ دوسالی است. دلم گرم می شود. همان گرمای اطمینان بخشی که توی نگاهش بود. روباهِ شازده کوچولو خوشبخت است به خاطرِ رنگِ گندمزار؛ من، به خاطرِ رنگِ چای.
چای...
برگ های چای که شناور می شوند توی آبِ جوش، بخاری که یکهو عطر چای می پیچد درش وقتی که آب لمس می کند برگ ها را. بعد یک تکه چوبِ دارچین و صبر. لیوانِ چای را که می گیرم دستم، داغ است، گرماش دست های هنوز خواب آلوده ام را زنده می کند. لیوان را می آورم بالا. می گیرم روبه روی صورتم. یک نفسِ عمیق می کشم. این مراسمِ پیش از چای را جرعه جرعه سرکشیدن، برایم یه اندازه ی خودِ چای یا حتی بیشتر آرامش می آورد. نفسِ عمیق، مجاریِ تنفسی ام را پر می کند از بخاری آمیخته به عطرِ چای و دارچین. نگاه می کنم به چایِ توی لیوان. به رنگی که شبیهِ رنگِ چشم هاش است وقتی که آفتاب درشان می تابد. چه قدر وقت است توی چشمهاش از نزدیک خیره نشده ام؟ نزدیکِ دوسالی است. دلم گرم می شود. همان گرمای اطمینان بخشی که توی نگاهش بود. روباهِ شازده کوچولو خوشبخت است به خاطرِ رنگِ گندمزار؛ من، به خاطرِ رنگِ چای.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر