صبح خوابیدم تا وقتی که چشم باز کردم بی آنکه پلک هام سنگین باشد یا که تنم هنوز در تمنای خواب. از خجالتِ تن در آمدم. قرار بود دوستی قدیمی را ببینم بعد از تقریبا یک سال. بعد از ظهر. رفتم. گفت که دوستِ دیگری هم دارد می آید. یک آن یادم آمد که آن دوستِ دیگر قرار بود یک کتابی را برساند به دستم. به عجله زنگ زدم بهش که فلانی، اگر از خانه داری می آیی کتابم را بیاور. کتاب را شش هفت ماه پیش دوستی برایم از کالیفرنیا خریده بود و داده بود دستش که برساند بهم. یادآوریِ به موقعی بود. حالا من یک «بادبادک ها» دارم. یک دنیا خاطره. مخصوصا که همان چاپِ قدیم ترش است با همان جلدِ آبی مأنوسش. کلی خاطره برگشت به ذهنم. «در جست و جوی رنگِ آبی».
...
«اگر نخواهیم اسمِ دیوانه رویش بگذاریم، باید بگوییم قدری غیرِعادی بود، زیرا در غیرِ این صورت در سنّ او و با تغذیه ی بد اردوگاه، همان طور که همه گرفتار آن بودیم، چگونه می توانست به حیواناتش [بادبادک هایش] رنگ و قیافه ای چنین بی قید و شاد بدهد؟ او مردی بود که ناامیدی برایش معنا نداشت...»
****
...
- من نبودم که به این فکر افتادم، سوگند می خورم، آنها به دنبالم آمدند، و ...
- نمی خواهیم در این باره بحث کنیم تا بدانیم آیا «آنها»، «من»، «تو»، «ما» یا «دیگران» بودند پیرمرد. همیشه ما هستیم...
- بادبادک ها، رومن گاری
...
«اگر نخواهیم اسمِ دیوانه رویش بگذاریم، باید بگوییم قدری غیرِعادی بود، زیرا در غیرِ این صورت در سنّ او و با تغذیه ی بد اردوگاه، همان طور که همه گرفتار آن بودیم، چگونه می توانست به حیواناتش [بادبادک هایش] رنگ و قیافه ای چنین بی قید و شاد بدهد؟ او مردی بود که ناامیدی برایش معنا نداشت...»
****
...
- من نبودم که به این فکر افتادم، سوگند می خورم، آنها به دنبالم آمدند، و ...
- نمی خواهیم در این باره بحث کنیم تا بدانیم آیا «آنها»، «من»، «تو»، «ما» یا «دیگران» بودند پیرمرد. همیشه ما هستیم...
- بادبادک ها، رومن گاری

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر