۱۳۹۱ تیر ۱۳, سه‌شنبه

دویست و چهل و نه

داریم ناهار می خوریم. نشسته ایم بیرون در هوای باز. روی درختی کنارمان یک آگهی هست. حراج به دلیل اسباب کشی. امروز. می رویم آنجا. پیرزنِ صاحبخانه پارکینسون دارد. تمامِ اندامش می لرزد. اما برقِ نگاهش پر از هوشیاری است. کتاب هایش را هم گذاشته برای فروش. کتاب هایش خوب نه، محشرند. چشمم می افتد به کتابی راجع به دنیای ون گوگ. بر می دارمش. او هم یک سری کتاب های عکاسی بر می دارد. کتابم را نشانش می دهم. می گوید حیف که اول تو دیدیش. وگرنه من بر می داشتمش. می رویم پیش پیرزن. بعد از کمی چک و چانه کتاب ها را می خریم و می آییم بیرون. می گوید احتمالا می خواهد برود خانه ی سالمندان که دارد همه چیزش را می فروشد. می گویم انگار کن که نشسته باشی و دانه دانه خاطراتت را به حراج بگذاری. دانه دانه یادبودها را. در سکوت راه می رویم. بعد من می گویم انگار آدم پیر که می شود توی یک خانه، همه چیز هم باهاش پیر می شوند. انگار که میلِ تغییر و تازه کردنِ محیط در آدم ضعیف و ضعیف تر می شود. آدم پر می شود از خاطرات، از عادات. در سکوت به راهمان ادامه می دهیم. می گوید فقط این هم نیست. آدم دیگر نمی تواند کار با تکنولوژی های جدیدتر را هم یاد بگیرد. گمانم هنوز دارد به دستگاهِ ویدیوی قدیمی که در خانه ی پیرزن دیدیم فکر می کند. در ذهنم این هم مصداقِ عادت است. عادت به آنچه بود، یادگرفتنِ جدیدتر ها را دشوار می کند. سکوت می کنم ولی. هر دو سرمستیم از کتاب هایی که خریده ایم.

بعدتر دارم کتابِ ون گوگ را ورق می زنم. از تنهایی ون گوگ می گوید. از سوءتفاهماتی که سهمش بوده از زندگی. از اینکه نقاشی امن ترین راه ارتباطش بوده با دیگران. از تشنگی اش برای دوست داشتن و دوست داشته شدن. گویا ون گوگ جایی گفته که:

"One may have a blazing hearth in one's soul and yet no one ever comes to sit by it. Passersby see only a wisp of smoke rising from the chimney and continue on their way."  ~Vincent Van Gogh

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر