۱۳۹۱ مرداد ۵, پنجشنبه

دویست و شصت و چهار

در موقعیتِ عمل، اول ضعیف نشان داده ای. جایی که نباید می خندیده ای نتوانسته ای خنده ات را کنترل کنی. خنده ای که می شناسی اش. که شاد نیست. که مثلِ لرزِ تب است وقتی که تن می سوزد اما می لرزد. بالاخره اما جمع می کنی خنده را. ضعف را. نگاه اش می کنی خیره. می گویی اش که بس است. که شوخی اش جالب نیست. دلت به هم می خورد از ضعف ات اما خیره نگاهش می کنی. می گوید حالا چرا این قدر جدی؟ یک جور هراس پشتِ لودگی اش هست. یادت می آید که یک بار یک دوستی گفته بودت که وقتی خیره نگاه می کنی آدم را، آدم می ترسد. می گویی اش تو مثلِ اینکه هیچ از تفاوتِ فرهنگی سرت نمی شود. دستِ رفیقش را می گیرد و می گوید بیا برویم. می روند. تو می مانی و اوقاتی که تلخ شده از ضعفی که مجالشان داده ادامه بدهند این همه. فکر می کنی که حالا چه. فکر می کنی به رفیقی که این همه دروغ درباره اش بافته اند. فکر می کنی که اگر پشتِ سرت این همه بافته بودند دلت می خواسته که بدانی. که بدانی با چه کسانی طرفی. حقِ آگاهی اش را پایمال نمی کنی. می روی همه را برایش تعریف می کنی. خنده ات را. و ضعفت را هم می گویی. ازش می خواهی که ببخشدت. اول هراس می آید در دلت که حالا آن دیگران خیال می کنند دهن لقی. بعد می بینی که خب، مثلا چه می شود اگر چنین فکری کنند. فکر می کنی به آبِ رفته از جوی. شانه بالا می اندازی. دلت سبک است. بارِ خطاکاری را به دوش نمی کشد. به رفیقت آگاهی ای دادی که دلت می خواست در موقعیتِ مشابه رفیقت به تو بدهد. با خودت فکر می کنی که اخلاقیاتِ قضیه اما پیچیده تر از این حرف هاست. چه می شد اگر که من سکوت می کردم. اگر که من رازداری می کردم و می گذاشتم این ها به سکوت بگذرد. نمی دانی. و نخواهی دانست. زندگی است دیگر. پر از نمی دانی و نخواهی دانست ها. آینده های محتملِ گذشته، که تصمیمی در نقطه ای از زمان ناممکن شان کرده و تو حتی نمی توانی همه شان را به تصور بیاوری.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر