دلنگرانی های بیهوده. صبح پیش از طلوع بیدار شدم. خستگی بود اما خواب نه. چند ساعتی مانده بود به ساعتِ اداری که بتوانم زنگ بزنم ببینم اشتباه از کجا آب می خورده و خیالم آرام شود. انگیزه ای محکم تر از نیازی به گذرِ زمان به کمترین تنش، برای واداشتنم به خواندنِ مانگا لازم نبود. نشستم به خواندن.
بعدتر، خیالم که راحت شد یادم افتاد که دیروز بسته ای برایم رسیده بوده وقتی خانه نبوده ام و امروز باید بروم از اداره ی پست تحویل بگیرمش. بسته ای کاملا دور از انتظار. برایم از آن سوی اقیانوس فرستاده. سرخوش می آیم خانه.
خستگیِ خوابِ تکه پاره ی دیشب دارد از پا در می آوردم. فردا هم که دارم می روم مسافرت تا یک هفته، یک روز بیشتر. یک هشته. به دور از اینترنت. نزدیک تر به طبیعت.
اینجا سکوت خواهد بود. تا یک هشته.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر