دست از سرم بر نمی دارد خیالِ زنی که در آن سال های دور، تنها مانده بود و برای خلاصی از مزاحمانش شروع کرده بود به بافتنِ شالی به بلندای تنهایی اش. به بلندای همتش، به لطافتِ عشقِ گم شده اش. دست از سرم بر نمی دارد خیالِ پنه لوپه. که روزها می بافت و شب ها می شکافت مبادا که شال کامل شود پیش از بازگشتِ یار. و منلائوس. و تردید. و حسد. چه در دلِ پنه لوپه می گذشت وقتی یارِ از سفر برگشته اش نه شادی که تردید اولین فکرش بوده؟ وقتی اولین دیدار نه شوق، که آزمونی پر حسد است. آزمونی برای سنجشِ بانویی که تمامِ آن سال ها تنهایی اش را بافته به امیدِ دیدارِ یار. قصه هیچ از اندوهِ زنی گفته آیا که صبرش و وفاداری اش به تردیدی چنان پاسخ داده شده؟ از دل شکستگی اش؟ از شادیِ دیدارِ یار که آلوده شده به حسد، به شک، به غضب. دست از سرم بر نمی دارد. خیالِ پنه لوپه. زنی پر از سکوت. سکوتی پر از حرف. قصه های ناگفته.
داشتم راه می رفتم که آمد و گریبانم را گرفت. پنه لوپه. یک کتابی را یک بار بی آنکه هیچ شنیده باشم راجع به نویسنده اش یا خودِ کتاب، به خاطرِ نامش خریده بودم قدیم ترها. تو بگیر قمار. بردِ محض بود. کتابی محشر. قصه هایی که شاید می توانست حرف هایی باشد که سکوت بلعیده شان. آدم های واقعی یا شخصیت هایی که در سکوت حرف هاشان را به گور برده اند بی آنکه مجالی یافته باشند برای روایت کردن شان. اسم کتاب «اگر تو حرف زده بودی، دزدمونا» بود. هر چه فکر می کنم یادم نمی آید که آیا فصلی را هم به ناگفته هایی که شاید پنه لوپه می توانست بگوید پرداخته بود یا نه. حافظه ام بازیگوش شده. می گوید بوده. نمی دانم آنچه یادم می آید چیزی است که دلم می خواهد کسی جایی گفته باشد در دفاع از مظلومیتِ پنه لوپه، یا که واقعا چیزی بوده که خوانده ام. حتی نامِ اصلیِ کتاب را نمی دانم که چه بوده که بگردم که شاید بتوانم از جایی گیر بیاورمش. که بخوانمش از نو. دلم گرفته. دلم عجیب گرفته امشب.
پی نوشت. می خواستم از جلسه ی امروز بگویم. از گپ و گفتی درباره ی آنچه از دستمان بر می آید برای بهتر کردنِ دانشگاه مان. برای بهتر کردنِ کارهامان. انرژی و امید می جوشید در دلم. در ذهنم. مثلِ آن سال ها که می نشستیم و برنامه می چیدیم برای بهتر کردنِ زندگی مان در فضایی که می بردمان به سمتِ بی حسی اگر که دستِ هم را نمی گرفتیم در تکاپوی جوانی ای که بیشتر باشد از یک مدرک و یک مشت عدد توی کارنامه. پنه لوپه اما آمد و گریبانم را گرفت.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر