۱۳۹۱ تیر ۲۸, چهارشنبه

دویست و پنجاه و شش

بالا و پایین می روم چند بار. بالاخره می گویند که خراب است و تمامِ تلاششان را می کنند که جایگزینش را تا جمعه بیاورند دمِ خانه ام. یخچال در یک خانه مهم تر از آن است که به نظر می آید. حالا حوصله ام که سر می رود کجا بروم سرک بکشم؟ تا جمعه باید صبر کنم. شاید حتی تا شنبه.

حرف زدیم بالاخره. یک ماه و اندی بود که می خواستم براش قصه های این روزهام را بگویم. فرصت که دست داد امروز شروع کردم. بی سر و ته شروع کردم اول. آن قدر که زیاد بود حرف هام. آخرش کلی ناگفته ماند. با این حال، خوشم به شروع. همیشه شروع کردنِ قصه دشوار است. ادامه ی قصه خود به خود می جوشد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر