۱۳۹۱ خرداد ۲۹, دوشنبه

دویست و سی و پنج

خوابم می آید با اینکه تمامِ روز را خوابیده ام تقریبا. سردرد هم شقیقه ام را به تپش واداشته. کلا حالِ دل انگیزی نیست. دلم هم کمی گرفته از اینکه خیال کرده سکوتم، از اینکه دلش گرفته از سکوتی که به خیالش در این روزها درش بوده ام. می خواستم وقتی آمد همه ی واژه هام را بدهم بخواند یک جا. اما حالا به این اوصاف، مجبور شدم بی خیالِ غافلگیری شوم. همیشه که نمی شود آدم همه ی نقشه هاش عملی شود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر