۱۳۹۱ خرداد ۱۱, پنجشنبه

دویست و بیست

شب است. از آن شب های گرم تابستانی. برای ناهارِ فردا غذا پختم. با اجاق گازم دارم دوست می شوم. یک دو بارِ اول حسابِ زمانِ لازم و این ها را نداشتم. غذا خوب از آب در نمی آمد. این دفعه راضی بودم کلی. فردا باید بمانم خانه. منتظرِ پستچی. امروزم ساده گذشت. رفتم دانشگاه. تصمیم گرفته ام از توی این لاکِ خودخواسته ام در بیایم. با آدم ها تعامل کنم بیشتر. روزم خیلی خوش شروع شد. با یک پیغامِ مفصلی از عزیزی که دست به نوشتن است. بعضی حرف ها را آدم دلش می خواهد که بنویسد. که بخواند. که بشود دوباره و دوباره بخواند. حالا شب است و خوشی هست و ملالی نیست جز داغیِ هوا که کولر هم حریفش نیست.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر