می روی برای تولدش ببینی اش. شب است. سرد است. دیر است. معطل می گذاردت. دلت فشرده می شود. اشک سر می خورد روی صورتت. می بینی اش بالاخره. نفس ات سنگین است. می آید بغلت کند. نمی گذاری اش. آرام راه می روید. در سکوت. دست و پا می زنی و آخرش خشمت را می ریزی بیرون. گوش می دهد. چیزی نمی گوید. می ریزی بیرون همه را. خروش که تمام می شود. دستش را می گیری. نگه اش می داری. بغلش می کنی. با خودت فکر می کنی چه امن است. که چه بی توقع و بی هراس است این رفاقتِ عمیقِ بین مان.
یادم می آید، یک موقعی. چندین سالِ پیش شاید. با خودم فکر می کردم که عمق رابطه را نه خنده ها، و نه اشک، که خشم های فرو نخورده و مجادله ها محک می زنند. ضعف ها را پنهان نکردن. در بی پروا بودن و بازیِ «کنار می آیم مبادا از کف برود» را کنار گذاشتن. گذشتن از بندِ رابطه، و بال گشودن و پریدن و دست برداشتن از دفن کردنِ شرم و ضعف. رو بازی کردن. رقصی چنین میانه ی میدان.
تولدش و اولین کنسرتِ این ترم. شادم. همین.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر