۱۳۹۱ خرداد ۱, دوشنبه

دویست و یازده


آدم دلش که می گیرد، خسته که می شود، ضعف در برش می گیرد و شروع می کند به دست و پا زدن. بی هوا زخم می زند. به خودش. به عزیزترین هایش. زخمی اش کردم و حالا نشسته ام تنها و درد می پیچد توی قفسه ی سینه ام. پشتم می لرزد. این هم می گذرد؟ گذشتن که خب، می گذرد بی شک. خاصیتِ زمان است. گمانم الان نیازم به آن سرمایه های سیذارتا: روزه و صبر و فکر کردن. یا شاید روزه و صبر و سکوت. روزه ی کلام گرفتم. آخرین حرفم این بود. روزه ی کلامم را کلامی از تو خواهد شکست. لبخند آمد توی چشمهاش بالاخره. فاصله می خواست و زمان. و سکوت. ضعیف شده ام. اما نه آن قدر که نادیده بگیرم نیازِ به حق اش را به فاصله گرفتن از ضاربش.

روزه و صبر و فکر کردن. ضعیف شده ام. اما از پا نیفتاده ام. هنوز نه.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر