فیلمِ مثلا ترسناک دیدن در سینما و لذت فشارِ دستی که دستت را محکم گرفته توی تاریکی سالن سینما. بعد پیاده راه رفتن تا دانشگاه و دیدنِ بساطِ کتابفروشِ دوره گرد و لذتِ تورق و در نهایت از انبوهِ کتاب های وسوسه انگیز یکی را انتخاب کردن و خریدن و خواندنش توی پارک در حالی که بعد از مدت ها مردِ پیانونوازِ پارک را دیده ای. نوای پیانو و چندین قطعه ی جدید که قبلا نشنیده بودی که اجرا کند. نشستن تا تاریکی. آرام و بی دلهره ی زمانی که می گذرد. سعادتی بی بدیل.
Outside the hospital the war was still going on. Men went mad and were rewarded with medals. All over the world, boys on every side of the bomb line were laying down their lives for what they have been told was their country, and no one seemed to mind, least of all the boys who were laying down their young lives. There was no end in sight.
~Catch 22, Joseph Heller

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر