با خودت فکر می کنی: شام با عزیزی و غریبه ای. به خواهشِ رفیقی که نمی خواهد تنها وقت بگذراند با آن غریبه. با خودت فکر می کنی و نمی فهمی آدم ها برای کدام روزِ مبادا بر خودشان دردسر گذرانِ وقت با غریبه های آشنا را می دهند. و راستی؛ چه ایرادی مگر هست در دوری و دوستی. در تظاهر نکردن که وای، چه قدر دلم برایت تنگ شده بود. در صداقتِ محضِ برایم عزیزی ولی حوصله ی شام خوردن باهات و گپ و گفتِ بعدش را ندارم. عجیب است. اغلب هر دو دارید به احترامِ هم وقتتان را فدا می کنید. نکنید خب. چه کاری است؟!
بازی می کنیم. بازی...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر