۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۱, پنجشنبه

دویست

دلم آرام است. نگرانی نیست. خستگی هست ولی. دیشب نخوابیدم. خلوتِ دانشگاه در شب را دوست دارم. ساعت پنجِ صبح برگشتم خانه. چند ساعت خواب و روزِ جدید. حالا به اندازه ی دو روز خسته ام. چند ساعت پیش زنگ زده پادرمیانی کند برای یک نفرِ دیگر. چه می گویند این طور وقت ها؟ که مخم را بزند. فکر کنم همین است تعبیرش. از همان لحظه که گفت باهام کار دارد و قصه اش طولانی است فهمیدم ماجرا چیست. با خودم فکر کردم چرا بعضی آدم ها نشانه ها را نمی بینند؟ مثلا آمده درخواستِ دوستی فرستاده در یک شبکه ی اجتماعی، ردش کرده ام. پیام داده جواب نداده ام. حالا آمده به یکی گفته بیا و پا در میانی کن! ای وای از این ها. شاکی شده بودم. به رفیقک پیام دادم که چه قدر شاکی ام از این پافشاری های بی ملاحظه. رفیقک نگران که می شود، دلم می لرزد از بس که عزیز است. می گوید حالا کی هست. می گویم نمی دانم. تعچب می کند. می گویم اسمش یادم نیست. آخر آدم اسمِ همه ی کسانی که در یک مهمانیِ شلوغ دیده یادش نمی ماند. آن هایی که حال و حوصله ی دوباره باهاشان حرف زدن را نداشته باشد هم دیگر بدتر. زود گم می شوند در میانِ انبوهِ چهره ها و اسامی که در خاطرِ آدم تلنبار شده اند.
بروم بخوابم. بیهوش.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر