می آیی خیرِ سرت یک فیلم ببینی که با دلِ خوش بروی بعدش به کارهات ادامه دهی. فیلم این قدر بهت نمی سازد که بعدش احساس می کنی به اندازه ی یک هفته ناراحتیِ گوارشی فشار مانده سرِ دلت. به زور فشارها را پس می زنی و سعی می کنی که خودت را ملامت نکنی که به جای این همه کاری که بر هم تلنبار شده نشسته ای فیلمی دیده ای که بعدش این حال برایت مانده.
روز: تمام. فعالیتِ شبانه: لازم. دل: آشوب. اما هنوز یک چیزی تهِ دلم هست. استوار. همان امید. همان آرامشی که از امروز و این چند روز بلندتر را هم می بیند.
پس نوشت. اجرای کُر توی کلیسا خیلی تجربه ی محشری است. آن طور که صداهامان نرم می شد و به هم می آمیخت. محشر بود.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر