۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۸, پنجشنبه

دویست و هفت

کارها که تمام می شود تازه می بینی چه خستگی عمیقی مانده در تن. از خواب می زنی اما به هر حال برای خاطرِ یک لبخند. بعد می افتی روی تخت و می خوابی. نه. نمی خوابی. بیهوش می شوی. بیدار می شوی. گیجی هنوز.

بروم بخوابم. فردا روزِ دیگری است. هنوز خسته ام.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر