کارها که تمام می شود تازه می بینی چه خستگی عمیقی مانده در تن. از خواب می زنی اما به هر حال برای خاطرِ یک لبخند. بعد می افتی روی تخت و می خوابی. نه. نمی خوابی. بیهوش می شوی. بیدار می شوی. گیجی هنوز.
بروم بخوابم. فردا روزِ دیگری است. هنوز خسته ام.
روز که تمام نمی شود با غروب آفتاب. حتی با نیمه شب. لحظه هایی هستند که انگار کن فریادی در کوهستان، روز هم که تمام شود، موقعی که چشمانت را می بندی که بخوابی پژواک شان در سکوت شب طنین انداز می شود: بازمانده های روز
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر