۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۲, سه‌شنبه

صد و نود و دو

یکهو دلم گرفت. وقتی که با خویشتن داری تصمیم گرفتم از مسافرتی انصراف بدهم و هی نشست وسوسه ام کرد. می دانم از سرِ لطف است همه ی حرف هاش. ولی فشار می آید بهم.
در همین میانه عزیزکم از آن سرِ دنیا می آید از خورشیدگرفتگیِ حلقوی می گوید و اینکه اگر بخواهد کامل ببیندش باید برود پیش آن یکی عزیزکم. بعد من ناغافل می بینم که یک بغضی می آید قلمبه می شود توی حلقم. از مسافرتی که نمی توانم بروم. از خورشید گرفتگی ای که نمی توانم ببینم. از عزیزکانی که نمی توانم کنارشان باشم. از این چاهِ ویلی که توش افتاده ام و نفس زنان دارم تقلا می کنم خودم را بکشم بیرون.

خسته ام از این همه حساب و کتاب کردن. از این اسارت.

امروز داشتم سیذارتا می خواندم.

The courtesan bent over him and looked long at his face, into his eyes that had grown tired.
"You are the best lover that I have had," she said thoughtfully. "You are stronger than others, more supple, more willing. You have learned my art well, Siddharta. Some day, when I am older, I will have a child by you. And yet, my dear, you have remained a Samana. You do not really love me--you love nobody. Is that not true?"
"Maybe," said Siddharta wearily. "I am like you. You cannot love either, otherwise how could you practice love as an art? Perhaps people like us cannot love. Ordinary people can--that is their secret."

اینجاش را پنج شش باری خواندم. این حسرت. این تلخیِ کلام. این حال. ای وای از این حال...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر