۱۳۹۱ اردیبهشت ۳۰, شنبه

دویست و نه

سردرد و بدن درد از نیمه های شب شروع شد. خوابِ شبم را تکه پاره کرد. صبح اینقدر کلافه ام کرد که بالاخره به مسکّن پناه ببرم. چند ساعتی توانستم بخوابم. بیدار که شدم هنوز خوب بودم. بعد زنگ زد برایم از وضعِ کسی گفت که دور است. بعد من برای مرگی که شاید اتفاق افتاده باشد اندوهی در دلم نبود. آشوب بودم. نه از مرگی محتمل. که از اثرش بر عزیزی که نیستم که در آغوش بگیرمش. که نخواسته حتی بگوید بهم. مبادا که حالِ من خراب شود. سردرد برگشت. بدن درد هم. کلافه بودم. تب هم شروع شده بود. صورتم داغ بود. بعد رفتم رفیقکم را که آمده بود دیدنم از شهری مجاور، رساندم به ایستگاه اتوبوس. گیج بودم. سردرد فکرم را از تمرکز باز می داشت. بعدتر بالاخره رفتم دکتر. گفت تب داری. سی و هشت و نیم. گفت تب بُر بخور و استراحت کن. گفت احتمالا از ضعفِ ناشی از شب بیداری هاست. راه افتادم بیایم خانه. سردرد در هر قدم می لرزاندم. رفتم توی پارک. روزِ آفتابیِ قشنگی بود. دراز کشیدم روی یک نیمکت چوبی. زیرِ آفتاب. گذاشتم گرمم کند. هنوز تب داشتم اما لرز هم بود. آفتاب حال خوشی می داد بهم. خوابم برد همان جا روی نیمکت. یک ساعتی خوابیدم. بیدار که شدم یک گرمای خوبی توی تنم بود. درد بود هنوز البته. رفتم چیزکی خوردم نه از سرِ گرسنگی که به آگاهی ِ اینکه آدم اگر از صبحانه تا ساعت پنجِ عصر هیچ نخورده باشد باید گرسنه باشد. همان جا توی پارک. زیرِ آفتاب نشستم و خوردم. راه افتادم آمدم خانه و افتادم روی تخت. خواب. خوابِ شیرین.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر