۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۹, جمعه

دویست و هشت

زندگی خیلی خوب است. روز شروع می شود با هیجان آمدنش. چند ماهی هست که ندیده اید همدیگر را. می روی یک سری کارهای عقب افتاده را راست و ریس می کنی. می روی لباس هات را و ملحفه هات را می شویی. خانه پر می شود از بوی ملحفه های تازه شسته شده. بوی خانه تکانی و نشاط و روزِ نو. صندوق پستت را نگاه می کنی و می بینی نامه ای از آن سوی اقیانوس رسیده برایت. دست خط اش را می خوانی اول. بی آنکه کلمه ها را بفهمی. از بس که شادی. دوباره می خوانی. این بار کلمه ها را. نگاه می کنی به تاریخ ارسال. شگفت زده می بینی که دو روز پیش فرستاده بوده. فکر می کنی که انگار تمامِ دنیا امروز متفق اند بر غافلگیر کردنت با اتفاقاتِ خوشِ نامنتظر. رفیق از راه می رسد. می روید یک کافه ی نُقلی چند خیابان آن طرف تر. قهوه و رازگشایی. بعد می روید شام. دو آدمِ عزیز را همزمان در کنارِ خود داری و مستی از شادی. خوشی ات تکمیل می شود وقتی هر کدان مستقلاً می گویدت که از آشناییِ دیگری خرسند است. می آیی خانه. خسته و کوفته اما سرخوش. فکر می کنی به خستگی های اخیر. به دویدن ها. به دلهره ها. با خودت می گویی که اجرِ صبری که حافظ می گفت هم از این دلنشین تر نمی تواند باشد. چایی می خوری. تنِ خسته ات را بر زمین گذاری در حالی که ذهنت پرکشیده از خوشی.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر