۱۳۹۱ خرداد ۵, جمعه

دویست و چهارده

تردید ندارد حتی. وقتی انتخاب بین گذراندنِ وقت با کسی است که کنارش نبودن باری بوده بر دوشت چندین شبِ متوالی، یا که زود برگشتن برای نگاشتنِ بازمانده ی روزی که این قدر پُر بوده که بازمانده اش تنها خستگیِ بوده، خستگیِ تن. و دلی که شاد شده. بعد از اوقاتِ تلخی که داشته. انتخاب معلوم است. ننوشتم دیشب.

امروز باران می بارید. رفتیم که خون اهدا کنیم. به طرزِ غم انگیزی اولین تلاشم شکست آمیز بود. سوزن را که در دستم فرو کرد رگ را خوب نگرفته بود. ورم کرد و کبود شد. نصفه کاره همه چیز را رها کرد. نشسته بودم خنده ام گرفته بود از فکرِ کبودی ای که تا یک دو هفته می ماند و هوایی که گرم است و لباس ها همه آستین کوتاه. از فکرِ نگاه های نگران.

بعدتر، نشسته بودیم توی پارک. برای اش از مرگی که خیال می کنند ازش بی خبرم گفتم. سخت است. تظاهر کردن به بی خبری سخت. شوخی کردن برای اینکه دل شان را قرص کنی که نمی دانی. در حالی که تهِ دلت می لرزد از غمی که تنها به دوش می کشند. دستش را گذاشت دورِ شانه ام. کشیدم سمتِ خودش. از هزار هزار واژه ی تسلا بخش آرام ترم کرد.

فکرم آشفته به هزار راه می رود. هر راه قصه ای است برای خودش. امروز داشتم فکر می کردم باید شروع کنم به نوشتن. نوشتن. همین و تمام.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر