خسته ام. اما هر چه و هر طور تا چهار روز دیگر تمام می شود. خاطره می شود. و به طرزِ غریبی این استدلال باز می داردم از نگرانی. یادم می آورد که من که زندگی ام فقط این چند روزه نیست. که گیرم که زمین بخورم. باز بلند می شوم.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
روز که تمام نمی شود با غروب آفتاب. حتی با نیمه شب. لحظه هایی هستند که انگار کن فریادی در کوهستان، روز هم که تمام شود، موقعی که چشمانت را می بندی که بخوابی پژواک شان در سکوت شب طنین انداز می شود: بازمانده های روز
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر