۱۳۹۱ خرداد ۹, سه‌شنبه

دویست و هیجده

داریم حرف می زنیم. راجع به یک دوستِ مشترک. از اینکه می خواهد معلم شود. می پرسم الان که می خواهد فوقِ لیسانسش را شروع کند یعنی می خواهد برود پیِ آموزش؟ می گوید احتمالا نه. نگاهش می کنم پرسشگر. ادامه می دهد که آخر هدف بلندمدتش معلمی نیست. می خواهد برود پیِ وزارتِ آموزش و پرورش. کاری در آن وزارت خانه.
در سکوت به راهمان ادامه می دهیم. فکری یخه ام را می گیرد و دیگر ول نمی کند. برنامه  بلند مدت؟ من می خواهم چه بشوم؟ جاه طلبیِ من چیست؟ فکر می کنم و می بینم چه گنگ است برایم این واژه. جاه طلبی. تیره ی پشتم می لرزد. ذهنم فشار را تاب نمی آورد. پس می زند فکر را. موضوعِ بحث عوض می شود. بعدتر، توی تاریکیِ شب دوباره یادم می آید. چشم هام را می بندم. فکر می کنم به رویاهام. به آدمی که می خواهم باشم. به هستی ام. به طرزِ عجیبی شغل در رویاهام مطرح نیست انگار. پشتم می لرزد باز. یک نفسِ عمیق می کشم. دستم را می گذارم روی شانه ی کودکِ ترس-خورده ی درون. قرار نیست همه مثلِ هم باشند که. تو فقط زمانِ بیشتری لازم داری. راه های سرراست هم انگار به کارت نمی آیند. آرام تر می شود کمی. لبخند بر می گردد به صورتش.
برای امروز کافی است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر