۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۲, جمعه

دویست و یک

یادِ من باشد. باز هم یادم رفته بود. سرم درد می کند. اوقاتم هم تلخ است کمی. دلیل ندارم برای اوقات تلخی ام. از توقع آب می خورد. تمامش بکنم. بروم توی غار بنشینم. آدم توی غار که می نشیند، توقعی ندارد از کسی. اوقات تلخی هم ندارد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر