۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۰, چهارشنبه

صد و نود و نه

دارم به این نتیجه می رسم که من به جای همه ی کمبودهام، یک سرمایه ی عظیمی از امید دارم. گمانم در زندگیِ قبلی ام اژدهای بخت بوده ام. نه که زمین نخورم. نه. اتفاقا این چند وقت زیاد زمین خورده ام. زیاد پاهام لرزیده. از زورِ درد گاهی لب گزیده ام. اشک هم ریخته ام حتی. با این حال، انگار یک چیزی هست در آن اعماقِ وجودم. مثلِ تاری که این همه نقشی که پود برش می زند از قوتش کم نمی کند. آنجا هست. محکم و استوار. می داند این نقش ها همه در نهایت می شود طرحِ یگانه ی زندگی.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر