۱۳۹۱ خرداد ۸, دوشنبه

دویست و هفده

دیشب گرما کلافه ام کرد. نیمه های شب بیدار شدم. بیتاب از گرما. آبِ خنک به سر و تن زدن هم بیشتر از چند دقیقه افاقه نمی کرد. صبح از جا که بلند شدم کولر را عَلَم کردن اولین برنامه ام بود. به هر ضرب و زوری بود جازدمش توی قابِ پنجره. به خودم گفتم الان روشنش می کنم و بالاخره خنک می شود اینجا. نگاه کردم دیدم دوشاخه اش به پریز نمی رسد. راه افتادم رفتم سیم رابط خریدم. کولر که روشن شد همانجا روبه روش پهن شدم روی کاناپه. گذاشتم خنکاش نوازشم کند. دلنشین بود. بعد از خستگیِ دوندگی ها، خیلی دلچسب بود.

بعدترک، دمدمه های غروب، توی پارک بودم هوا دم کرده بود. اینجا تابستان که می شود هوا دم می کند. دراز کشیدم روی چمن ها. من که دراز کشیدم بقیه هم یکی یکی پهن شدند روی زمین. بعد من یکهو خنده ام گرفت. یادِ آن روزها افتادم که در هیاهوی هزاران دلیلِ دهن پرکن برای دوری از خانه و خانواده و هر چه آشنا بود تا آن وقت، من و او می گفتیم اصلا برای همین یک دم روی چمن دراز کشیدن و به آسمان خیره شدن... دلخوشی ها کم نیست.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر