No access to farsi keyboard. Thus today remains unwritten...
پی نوشت. الان که این ها را می نویسم دوازده ساعت دیرتر از زمانِ معمول است. دیروز روزِ خوبی بود. خسته بود هرچند. ولی خوب بود. سیذارتا می خواندم. از شهر و خمودگیِ زندگیِ رفاه آلودش که می گذرد. هر بار اینجا را می خوانم، پر می شوم از یک جور امید. که گاهی لازم است آدم تمام قد فرو برود در دنیایی که تعلقی ندارد بهش. باید به قهقرا برود. تا بیداریِ بعدش، زندگیِ بعدش پربار شود آن طور که باید. یک جور امید به پر پیچ و خمِ زندگی. دلم آرام گرفت. ذهنم که چند وقتی است هی خودش را به زمین و زمان می کوبد که به قهقرا رفتی، آرام گرفت. هنوز کوفته است و می لرزد. آب های ریخته ای هست که به جوی برنخواهند گشت. با این حال این چشمه خشک نشده هنوز. باز آب خواهد جوشید. باز خواهد زیست.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر