۱۳۹۱ خرداد ۱۰, چهارشنبه

دویست و نوزده

حرف می زنید. حجمِ خوبی از جواب هاش هوم، و اوهوم است. بی حالی از لحنش می بارد. می گویی اش که برو کاری کن که به شوق بیاوردت. کارهای مختلف بهش پیشنهاد می دهی. آخرش می بینی که نه. انگار هیچ حربه ای کارگر نیست. می گویدت که این چند روز نگرانت داشته می شده. بس که نبوده ای. دلت فشرده می شود توی قفسِ تنگِ سینه. خودش را به این ور و آن ور قفس تنگش می کوبد. می خواهی بگویی نگرانی هم حسی است بالاخره. نشانه ی خوبی است در این بی حسی ای که فرایت گرفته ست. بعد همین جوری، خیلی ناگهانی از ناکجاهای یادهای گرد و خاک گرفته خاطره ای از یازده سال پیش می آید بیرون. به جاش می گویی که هی فلانی! سیریوس را یادت هست؟ وقتی که از زندانِ آزکابان فرار می کند. بعد ازش که می پرسند که چه طور توانسته ذهنش را و حسش را حفظ کند آنجا، می گوید آخر نگران بودم. هر روز و هر لحظه نگرانت بودم. می دانی. نگرانی هم حسی است بالاخره. گمانم حرفم خیلی بی ربط بود. بی اثر حتی. ولی بینِ ما صحبت از این حساب و کتاب ها گذشته. دوست دارم بی خیال حرف زدن هامان را. حتی اگر بی اثر. گمانم او دوست دارد. گفت بهتر است. گفت فردا حرف بزنیم. من دلم خوش است به همان یک کلمه بهترم که گفت. که فردا از آن هم بهتر خواهد بود. شاید. امید هست.

بعدتر رفتم کمی ورزش کردم. بعد همین که داشتم می دویدم فکر کردم یادش به خیر پانصد و چهل متر چه نفسی می گرفت از ما. پانصد و چهل را خوش خوشان در سه دقیقه و اندی دویدم. بعد ذهنم شروع کرد به مرورِ خاطرات. در دانشگاه آنچه می دویدیم بیشتر بود. هی فکر کردم که یادم بیاید چه قدر بود. تخمین زدم مسیری را که می دویدیم. ضرب در تعدادِ دورها. هرجور حساب می کردم هزار و پانصد ششصد متری می شد. یک مایل. تخمینم خیلی هم نباید پرت باشد. حدودِ شش دقیقه طول می کشید. چند روز پیش رفیقی داشت می گفت اینجا در مدرسه باید یک مایل می دویدند و یک مایل را در شش دقیقه می دویده آن وقت ها. بعد من گفتم ما یک سومِ مایل می دویدیم. خندید بهم. آدم مسخره بشود برای خود کم بینی اش. گمانم اغلب همین است. آدم توی سرِ مالِ خودش که می زند کسی نمی آید ازش در مقابلِ خودش دفاع کند. بقیه هم باهاش همراه می شوند اغلب.

بگذریم. دیر وقت است. خواب آلوده ام. سرخوشم. خودم را غافلگیر کردم با یک هدیه که ناگهان تصمیم گرفتم برای خودم بخرم و خیلی زود عملی اش کردم. کارِ خیر و استخاره آبشان به یک جو نمی رود. و چه کاری خیرتر از غافلگیر کردنِ خود و شکستن حصاری از ناممکن که ذهن حولِ آرزویی که ساده می تواند عملی شود تنیده؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر