۱۳۹۱ اردیبهشت ۳۱, یکشنبه

دویست و ده

صبح خواب دیدم که بیدار شدم. بعد از خواب بیدار شدم فهمیدم بیدار شدنم را خواب دیده ام. بعد بالاخره از خواب بیدار شدم. منگ بودم هنوز. نمی فهمیدم خوابم بالاخره یا بیدار. در یکی از آن بیداری های توی خواب، چشم باز کرده بودم و دیده بودم درِ خانه باز است. و دیدم که همه ی کارت های اعتباری ام را برده اند. نمی دانم چه قدر طول کشید تا از این خواب پریدم به بیداری ای که هنوز خودش خواب بود. حالِ غریبی بود. بیدار که شدم بالاخره، نگاه کردم به در. بسته بود. قفل. گرمم بود. دست کشیدم به صورتم. داغِ داغ بود. حوله را گذاشتم در ظرف آبی که کنارِ تخت گذاشته بودم. چلاندمش و گذاشتم روی صورتم. به دقیقه نکشید تا حسِ داغی دوباره برگردد. پا شدم پنجره را باز کردم. گذاشتم هوای تازه ی دمِ طلوع بیاید تو. خنکای صبح داغی را تحمل پذیر کرد. دراز کشیدم و خوابیدم دوباره. این بار بی هیچ رویای آشفته ای. استراحتِ محض. بیدار شدم. داغی رفته بود. درد هم. بی حال بودم هنوز. ولی یک جور دل-آرامی تهِ وجودم بود.
آرامم هنوز. طعمِ گیلاس دیدم بعد از ظهر. قصه ی پیرِمرد را خیلی دوست داشتم. وقتی که می رود بالای درخت تا طناب را گره بزند که خودش را حلق آویز کند. و درخت پر از توت های شیرین است. چه چیز بهتر از یک درخت پر از توت های شیرین و آب دار یادِ آدم می آورد که زندگی چه قدر خوب است. که هر چه قدر هم که مرگ بگوید «هوم، چه بیهوده! زندگی می گوید اما باز باید زیست...»*


* از آقای اخوان ثالث دزدیدم این تکه را.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر