نشسته ام اینجا در سکوتِ آزمایشگاه. با خودم فکر می کنم. زخم هام را می شمرم. بس است. بس است دیگر. تمام. به این همه کارهای عقب مانده ام فکر می کنم. بروم سراغشان بهتر است. به جای این مرثیه های بی سرانجام.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
روز که تمام نمی شود با غروب آفتاب. حتی با نیمه شب. لحظه هایی هستند که انگار کن فریادی در کوهستان، روز هم که تمام شود، موقعی که چشمانت را می بندی که بخوابی پژواک شان در سکوت شب طنین انداز می شود: بازمانده های روز
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر