۱۳۹۱ خرداد ۳, چهارشنبه

دویست و سیزده

آدم یک وقت هایی فکر می کند یک باری را اگر تنها به دوش بکشد شاید یک چیزهایی زودتر بهتر شود. بعد یکهو می بیند که باهاش یک جوری رفتار می شود که انگار از اول حق اش همین بوده. بعد می رسد به یک نقطه ای که اصلا گورِ باباش. من چرا تنها درد بکشم. اینجا، این نقطه، خیلی دردناک است. تمام می شود یک چیزهای خیلی عزیزی توی همین نقطه.
امروز از صبح در تکاپو بودم برای دوری جستن از این افکار. آخرِ شب اما حرفی زد که پرتم کرد به میانه شان. به زور خودم را کشیدم بیرون. اما یک چیزی شکست توی این تقلا. نمی دانم فردا را چه طور سر خواهم کرد. دیگر توانِ مقابله ندارم. بر مرزِ تمام شدن تلوتلو می خورم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر