۱۳۹۲ آذر ۷, پنجشنبه

ششصد و چهل و سه

یک چیزی وجود دارد به اسمِ خواننده ی بتا. یعنی آن آدمی که داستان را پیش از انتشار می خواند و نظرش را به نویسنده می دهد. بزرگ شده ام با خیالِ خدایِ واحد و احد. موقع آفرینش هم به خودم سخت می گیرم و اگر کسی بخواهد کمک کند خیال می کنم به جایگاهِ والایم ضربه  خورده.. که دیگر آفریننده نیستم. باید گذشت از این افکار. باید خود را با محدودیت ها و ناتوانی ها دوست داشت. تنم چه داغ است امشب. به جای ساختمانِ سردی که تمامِ روز به زورِ چای های پی در پی زنده ماندم درش، الان بدنم داغ شده.

پس نوشت - از خوشی های کوچک: نارنگی گرفتم. ترش و پر از دانه.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر