امروز داشتم داستانِ گودال های عمیقِ آلیس مونرو را می خواندم. خانمِ آلیس هم اعجوبه ای است. مثلا در همین یک تکه از یک نامه که در داستانش آورده.
“It seems so ridiculous to me,” he said, “that a person should be expected to lock themselves into a suit of clothes. I mean, like the suit of clothes of an engineer or doctor or geologist, and then the skin grows over it, over the clothes, I mean, and that person can’t ever get them off. When we are given a chance to explore the whole world of inner and outer reality and to live in a way that takes in the spiritual and the physical and the whole range of the beautiful and the terrible available to mankind, that is pain as well as joy and turmoil. This way of expressing myself may seem over-blown to you, but one thing I have learned to give up is intellectual pridefulness—”
من مترجمِ خوبی نیستم ولی شاید بشود این طور ترجمه اش کرد که:
گفت «به نظرم خیلی مسخره میاد که از آدم انتظار بره که خودشو توی یه سری لباس و قبا اسیر کنه. منظورم همین لباساییه که یه مهندس، یا یه دکتر، یا یه زمین شناس می پوشه، و بعد این قبا جزیی از گوشت و خون آدم میشه و انگار که پوسته ی آدم لباس هاشو دربرمی گیره و دیگه آدم نمی تونه از تن بکندشون. اون هم وقتی که به ما مجالی داده شده که کلِ دنیای درون و بیرونمون رو و واقعیتشو بگردیم و طوری زندگی کنیم که تمامِ روح و تن و تمامِ چیزهای قشنگ و هولناکی رو که دنیا به آدم عرضه می کنه جذب کنیم؛ درد رو، و خوشی و سرگشتی رو هم. شاید به نظرت بیاد دارم خودمو زیادی باد می کنم و اغراق می کنم ولی من یه چیز تو زندگی ام یاد گرفتم اونم رها کردنِ غرورِ روشنفکرانه است.»

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر