۱۳۹۲ آبان ۱۲, یکشنبه

ششصد و بیست و چهار

سوهان می شویم، سمباده. چوب و مرمر هم نیستیم که امید باشد از این سوهان و سمباده ها، پیکره ای پا به حیات بگذارد، ماندنی. امروز چه دلم تنگ است. امروز اشکم دمِ مشک، امروز پر از تلخیِ سمباده کشی ام. گلوم پر از غبار، داستان هام پر از گرد و خاک. آب بریزیم بر این گرد و خاک ها شاید از این خمیرِ هزار رنگی که از خرده هامان ساخته می شود یک چیزِ به درد بخوری بشود بنا کرد. راه رفتم امروز از این سرِ شهر تا آن سر. از خیابان که رد می شدم رد چراغ ها در چشم هام کش آمد و قطره شد. آدم نمی تواند سمباده بکشد و سوهان بزند و خودش درد نکشد. نمی شود. حرفِ تلخ می زنی و تلخی به کامت می ماند. مثل همین حالا که این ها را می نویسم. تلخی را باید داد به آب. شوری می شویدش. خوبی اش این است که آدمِ گریه اویی که من باشم به هیچ کجاش بر نمی خورد که حالا مثلا یک سیلِ اشک از سر و صورتش سرازیر شود حتی، چه برسد به یک دو قطره.

پس نوشت. نگرانی ندارد ها. زندگی ام کلا خیلی خوب است. وسطِ این همه اتفاقِ خوب که دارد پشت سر هم می افتد، چس ناله ام آمد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر