خنده ام گرفت و دلم سوخت همزمان. توی چشم های من نگاه می کند وقتی که دارم از خوشی های این روزهام می گویم، در یک لحظه سکوتم می گوید انگار ولی تلخی از نبودنِ مردت. نگاهش می کنم. بچه تر از آن است که حتی عصبانی بشوم. امشب هفتاد ساله ی شادی درونم هست که دلش نصیحت های شوخ می خواهد نه عتاب. بهش می گویم اشتباه نکن پسر، زندگی را با کار قاطی نکن. خطرناک است. و می خندم. نگاهم می کند و می گوید یعنی ناراحت نیستی که فقط دوستید؟ که فقط هم کارید؟ خنده ام می گیرد از اصرارش. هفتاد ساله ی درونم قهقهه می زند ولی بیست و چند ساله ی بیرون فقط لبخند می زند که این همه پروژه ی جالب انجام داده ایم چرا ناراحت باشم آخر؟ بعدا توی تاریکی و سکوتِ شب دلم کمی می گیرد. پسرک بیست سالش هم نیست و خیال می کند که من چون زنم، نمی توانم بی عشق ورزی به مردی کارم را پیش ببرم. پسرک هنوز ریش و سبیلش هم در نیامده. نه عصبانیت هست نه عتاب. تأسفی عمیق فقط.
پس نوشت. آدم گیج خواب که باشد به اشتباهی به جای انتشار، ذخیره می کند. این است که این نوشته این قدر دیر ترشد.
پس نوشت. آدم گیج خواب که باشد به اشتباهی به جای انتشار، ذخیره می کند. این است که این نوشته این قدر دیر ترشد.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر