یک حرف هایی هست که گفتن ندارند. نه به خاطرِ اینکه آدم باید برای خودش رازهای خودش را داشته باشد یا این مزخرفات. گفتن ندارند چون به تبعاتشان نمی ارزند. به مثلا جویای احوال های بعدش که بیشتر از سرِ عطشِ سرک کشیدن است تا هر چیزی. نمی دانم. سرم باز درد می کند. امروز اینجا از صبح مه گرفته بود. از پنجره ساختمان ها را می دیدم که سرشان توی مه گم شده بود. گرسنه ام. قرار گذاشته ام که غذای ایرانی بخورم امشب. مفصل. الان که این ها را می نویسم، دم غروب است. توی مه غروب نمی شود که. هوا روشن است و بعد تاریک می شود. بی هیچ بازیِ رنگی. همین ها دیگر. بعد از ظهر هم خوابیدم و خواب های چرت دیدم. بیدار که شدم هنوز تمامش توی ذهنم بود. چشم که باز کردم به آنی از حافظه ام پاک شد. الان یادم نیست چه خوابی می دیدم که وقتی بیدار شدم آن قدر خسته تر بودم. خسته، تشنه و تب دار. حالِ تب را منظورم است. آن حالی که حواس نیمه پرت است و ذهن خمار. وگرنه دمای بدنم معمولی بود. گرسنه ام و الان در کفِ هرمِ مازلو برای خودم دارم چرخ می خورم. دلم غذا می خواهد. غذا و این.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر