۱۳۹۲ آبان ۳۰, پنجشنبه

ششصد و سی و هفت

دلهره ام این روزها. دلم می خواهد بروم بنشینم دم پنجره با یک لیوان چای داغ. دلم می خواهد هیچ کار نداشته باشم و کاهلی کنم. چای بخورم و داستان ببافم و بنویسم و بخوانم. روزهای کشدارِ تابستانی باشد و بی کاریِ دلخوشانه ی پانزده سالگی و دقایقی که با هر چیزی می شود پرشان کرد. با گز کردنِ خیابان، با گپ و گفت، یا با نوشتن. آن حال را، آن هوا را، بیاور در این فضا و این لبِ پنجره و من باشم و یک لیوان چای دارچین و هل و یک دفترچه و یک قلم. خوشبختی از این بالاتر؟ قرارِ پارک نشینی با یک رفیق عزیز را هم اضافه کن به بعد از ظهرش و شامِ گرمِ توی خانه و چهره های آشناشان را... تمام هم شوم در چنین روزی باکی نیست. حسرت به دلم نیست و همین کافی است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر