۱۳۹۲ آبان ۱۰, جمعه

ششصد و بیست و سه

خسته ام. فرسوده ام از سوء تفاهم های بی پایان. از توقعاتِ عجیب. از گوسفندِ سیاه بودن. از حرف نزدن ها و انتظارِ فهمیدن ها. کلافه ام امشب. از چند سو فشار آمده برم امروز. راه در رو هم تنگ است امشب. خوابم می آید. سرم درد می کند از هجومِ آنچه به اسمِ موسیقی باب شده. لعنت. امشب چه غرولندم می آید. بروم بخوابم. گفتن ندارد. صبح حالِ بهتر خواهد آمد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر