سردردِ سرد... از آن ها که درد می پیچد توی چشم و صورت سرد می شود. انگار که آرام و گرمای وجود را چیزی می مکد و درد و سرما می گذارد... بروم چشم هایم را ببندم. یک حوله ی گرم روی صورتم بگذارم بلکه بهتر شود حالم...
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
روز که تمام نمی شود با غروب آفتاب. حتی با نیمه شب. لحظه هایی هستند که انگار کن فریادی در کوهستان، روز هم که تمام شود، موقعی که چشمانت را می بندی که بخوابی پژواک شان در سکوت شب طنین انداز می شود: بازمانده های روز
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر