۱۳۹۲ دی ۷, شنبه

ششصد و پنجاه و چهار

با خودت فکر می کنی اصلا عشق یعنی چه؟ مثلا همین دل باختن به ماحصلِ کارِ جراحی بر چهره؟ که بر باد می رود به سال و ماه؟ پیری آفتِ عشق است یا گرمای آن؟ دلم می خواهد خیال کنم گرماست. آن گرمای بی دودِ کنده های پابرجا...

فکرم آشفته است. می پرد...

هنوز نشسته ام بر قطار. هنوز در سفرم. و از این هنوزِ نامعلوم شب هایی مثلِ امشب نفسم سنگین می شود. مادرِ طبیعت همین نزدیکی هاست و سنگینیِ گام های بانوست که دلم را سست می کند این شب ها. آدم گاهی دلش مرخصی می خواهد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر