۱۳۹۲ آذر ۱۶, شنبه

ششصد و چهل و چهار

با یک لحنِ عمیقا متعجب خطابم می کند که ادعای بزرگی است حرفم. و من فکر می کنم به آنچه گفته ام. که من فلان ترانه را به این یکی که جماعتِ کثیری، اصلا تو بگو تمامِ دنیا، می گویند بهترین است ترجیح می دهم. فکر می کنم به حرفم. فکر می کنم به چند شب پیش که یک نفر مستقیم برگشت بهم گفت سلیقه ی موسیقایی ام به درد لای جرز می خورد چون آن موقع دلم می خواست این را گوش بدهم. دلم بدجور تنگ است انگار که یک جمله ی ساده مثلِ این این طور توی ذهنم گیر کرده و رها نمی کندم. سفرِ بی هیجانی بود. رفتم و برگشتم و آب هم از آب تکان نخورد. هوای سرد هم انگار که آش کشکِ خاله. همراهم آمد.

پس نوشت. دیروز این را نوشتم جایی. دلم نیامد گم بشود در هیاهو:
هر بار می خواهم بنویسم Hi و کیبوردم فارسی است، به اشتباه می شود آه و من چند ثانیه خیره می شوم به این آهِ بی خبر و فکرم می رود پیشِ آهی که نیست، که نمی آید، که دیگر کاری از دستش بر نمی آید... تلخون کجاست این روزها؟ تلخون و پَر و کاسه ی آبش؟

پس پس نوشت. دیروز بعد از عمری حرف زدیم و پرسید سؤالِ نپرسیده را و در سؤال های دیر پرسیده گاهی چه قدر قصه هست...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر