این سردردهای گاه و بیگاه بدجور امان می برند. دیشب نفسم را برید. افتادم به خوابی چهل تکه و سبک. آن قدر که بعد از دوازده سیزده ساعت خواب انگار نه انگار. هنوز خسته بودم. هنوز خسته ام. هنوز سرم تیر می کشد گاه به گاه. این سردردها ابله محله را به خاطرم می آورند. پسرک بعد از یک تصادف گرفتارِ این سردردها می شود. سردردها اخطارش می دهند، یک جور پیش آگهی اند. پسرک عقیده دارد سردرد بهایی است که برای این آگاهی می پردازد. حالا من هنوز منتظرم ببینم در ازای این سردردها چی به دست آورده ام... دلِ خوش شاید. دلِ خوش را داشته ام از قدیم البته. دلِ الکی خوشِ امیدوار.
از پریروز مدام در ذهنم می چرخد صداش که می گوید نویسنده ی داستانِ ما ماییم.
همین ها دیگر. سردرد هم برود زیرِ گِل، من باید زندگیِ خودم را بکنم... هزار تا کارِ ناتمام و هنوز شروع نکرده دارم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر