۱۳۹۲ آذر ۲۲, جمعه

ششصد و چهل و نه

فایده اش چیست؟ من بگویم عزیزم معلوم است که الان وقت دارم به حرف هایت گوش بدهم و همزمان گوشی را بین شانه و گوش به هزار و یک ترفند نگه دارم که دستم آزاد باشد که به کارهای دیگر برسم. هر از گاهی هم بگویم، آها، آره، می فهمم. گه گدار هم یک خنده ی ساده ی کوتاه در زمان مناسب. فایده اش چیست. به جاش می گویم ببین، بیا یک موقع دیگر حرف بزنیم. الان کار دارم. میانه ی جمله ام می پرد. می گوید اصلا نباید برایت می گفتم. می گوید و می گوید و میانه ی جمله ام که حالا چیزی نشده، شب زنگ می زنم گپ می زنیم و مراقب خودت باش فعلا، می بینم که حرف هام را دارم به یک گوش خیالی می زنم که صدای هنجره اش بوق ممتد است. گذشتم و گذشت؟ نمی دانم. زنگ نزدم. حرف زدن های بی میل را آدم کجای دلش بگذارد. زنگ بزنی و بگویی آخ عزیزم چه دلتنگت بودم و در خیالت فکر کنی به هزار یک چیز دیگر... شاید سخت می گیرم اما تزویر می بینم در این کارها. دلم صاف نمی شود باهاشان. دوست دارم بتوانم ادعا کنم که وقتی دستم به تلفن می رود که میلم به حرف زدن است. که دلم با آدمِ آن طرف خط است. دلم و گوش و همه ی حواسم.

بگذریم. فایده اش چیست؟



پس نوشتِ کاملا نامربوط. در میانه ی نوشتنِ این ها، به پیش بینیِ واقعه ی مسرت بخش برای یک رفیق ناخواسته کک به تنبانِ مزبور انداختیم و قرار است تا صبح نتواند بخوابد از شوقِ اینکه شاید. در ضمن قرار است که اگر شایدش محقق شود من به یک جوجه کباب مهمان شوم. کِی و کجاش مهم نیست. یک موقعی، یک جایی. برای من همین که قوه ی پیش گویی ام درست کار کرده باشد از هزار تا جوجه کباب خوشمزه تر است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر