هر کسی از یک طرف آدم را می کشد به راهی که خودش رفته یا می خواسته برود یا فکر می کند تو اگر بروی برایت بهتر است. انتظارات را باید انداخت پشتِ گوش. وگرنه آدم یک روزی یک جایی می بیند که مهم ترین تصمیمش در زندگی این بوده که تصمیم هایش را بسپرد به به بقیه و بعد از این همه سال که دیگران رفته اند، مانده با ماحصلِ تصمیم هایشان و بعد یک جور عصبانیت می آید. عصبانیت از دست خودش. از دست دیگران. از آن عصبانیت است که می ترسم. نه از اشتباه کردن، زمین خوردن. دوباره بلند شدن و از صفر شروع کردن. اسمش را گذاشته اند تجربه و از کودکی به گوشمان خوانده اند که از تجربه های دیگران استفاده کن، به همین اسم نصایح شان را و بایدها و نبایدهاشان را بهمان غالب کرده اند. توی مدرسه معلم می آید با یک لحن دلسوز می گوید باید این طور باشی. توی خیابان، همسایه، غریبه حتی با نگاه هاش. نگاه ها سنگینی می کنند. خسته ام و فردا روزِ خوشی است و این خزعبلات به چه درد می خورد؟ بروم آب و جارو کنم خانه را...
پس نوشت. دارد می آید اینجا. سه سال و اندی است این همه آب و خاک بینمان افتاده بوده و حالا هیچ شده و قرار است دو روزی با هم باشیم. مرخصی می روم ده روز.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر